متــــــــــــــوهم

گر مرا به بردگیه خویش خوانی.. ز خواجگیه کونو مکان خیزم

گل زیبا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


ای کاش که میدانستم از کدامین ره میگذری

                                          تا که اشیان میگزیدم ان ره که تو میگذری

که هر لحضه ی من بهار میشد ان دم که تو میگذری

                                           حال که ما را نیست نشان از ان ره که میگذری

         چه میشود بر تو اگر به کوی ما یکبار گذری

شعر از عادل کشتاورز.....................................

تقدیم به غایب همیشه حاضر حضرت مهدی(عج)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


رز سفید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


+ عشقو دیوانگی

روزی روزگاری...


در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …........ با تشکر از کورش شریفی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


گل زیبا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


بی دلو خسته در این شهرمو دلداری نیست

                                             غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب به بالین منه خسته بغیر از غم دوست ز اشنایان کهن یارو پرستاری نیست

یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیمو خریداری نیست

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کن در این شهر طبیب دل بیماری نیست...


شاعر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


مه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


عشق را دیدم که حیران و سرگردان به این سو و ان سو میرفت... گویی گیج بود او بسیار ضعیف و ملول شده بود... به هر کجا که میرسید سرکی میکشید به دنبال چیزی میگشت... فهمیدم که به دنبال خود میگشت و در پی خود همه جا را گشته بود... ولی دریق از یک نشانه کوچک او از یافتن خود مایوس شد...سپس به راه رفتن ادامه داد و به برکه ای رسید...گویی این برکه برای او آشنا بود... بله درست بود این برکه میعادگاه عاشقان بود... و عشق تهی از عشق انجا را میشناخت... به درون برکه رفت تا تن خود را که از حوسهای مردم الوده شده بود را بشوید ولی بی فایده بود...سپس عشق به کنار برکه در زیر سایه درختی که تنه ان پر از یادگاری و اسم و تاریخ های دور بود نشست... عشق از اینکه انجا را خالی میدید بیشتر غمگین شد... او دو زانوی ناتوان خود را تا سینه بالا اورد و دستان نحیف خود را بر انان حلقه کرد... به فکر فرو رفت به یاد گذشته ها افتاد و خاطرات دوردست... دلش میخواست که اسمان باران ببارد ولی خیلی وقت بود که باران نیامده بود...دلش میخواست فریاد بزند و یا گریه کند ولی احساسی در او زنده نبود... و عشق همان جا در زیر سایه درخت در حالی که به خاطرات شیرین خود در ان شبهای بارانی می اندیشید نم نم چشمان خود را بست  و به خواب  رفت .... تنهای تنها..... نوشته عادل کشتاورز

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


تنها

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


وعشق از درد خود میکوید

اینان مرا رسوا کردند

اینان مرا با هوس آغشته کردند

اینان مرا با هوسهای خود بد نام کردند

اینان مرا میخواهندو مرا کشتند

اینان مرا با غلطهای احساسی خود کشتند

اینان مرا توجیح اعمال ننگین خود کردند

اینان مرا از خود بیزار کردند

اینان مرا با هوس نابود کردند

............................نوشته عادل کشتاورز

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()




Design By : Pars Skin