متــــــــــــــوهم
گر مرا به بردگیه خویش خوانی.. ز خواجگیه کونو مکان خیزم
بی دلو خسته در این شهرمو دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین منه خسته بغیر از غم دوست ز اشنایان کهن یارو پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیمو خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کن در این شهر طبیب دل بیماری نیست... شاعر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت
٢:٥٦ ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()
| Design By : Pars Skin |

