متــــــــــــــوهم

گر مرا به بردگیه خویش خوانی.. ز خواجگیه کونو مکان خیزم

عشق را دیدم که حیران و سرگردان به این سو و ان سو میرفت... گویی گیج بود او بسیار ضعیف و ملول شده بود... به هر کجا که میرسید سرکی میکشید به دنبال چیزی میگشت... فهمیدم که به دنبال خود میگشت و در پی خود همه جا را گشته بود... ولی دریق از یک نشانه کوچک او از یافتن خود مایوس شد...سپس به راه رفتن ادامه داد و به برکه ای رسید...گویی این برکه برای او آشنا بود... بله درست بود این برکه میعادگاه عاشقان بود... و عشق تهی از عشق انجا را میشناخت... به درون برکه رفت تا تن خود را که از حوسهای مردم الوده شده بود را بشوید ولی بی فایده بود...سپس عشق به کنار برکه در زیر سایه درختی که تنه ان پر از یادگاری و اسم و تاریخ های دور بود نشست... عشق از اینکه انجا را خالی میدید بیشتر غمگین شد... او دو زانوی ناتوان خود را تا سینه بالا اورد و دستان نحیف خود را بر انان حلقه کرد... به فکر فرو رفت به یاد گذشته ها افتاد و خاطرات دوردست... دلش میخواست که اسمان باران ببارد ولی خیلی وقت بود که باران نیامده بود...دلش میخواست فریاد بزند و یا گریه کند ولی احساسی در او زنده نبود... و عشق همان جا در زیر سایه درخت در حالی که به خاطرات شیرین خود در ان شبهای بارانی می اندیشید نم نم چشمان خود را بست  و به خواب  رفت .... تنهای تنها..... نوشته عادل کشتاورز

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط عــــــــــادل نظرات ()




Design By : Pars Skin